تبليغاتX
یارا

 

بلاخره بعد از یک سال وبلاگ یارا (محمد سعید میرزایی) به روز شد

 

 

من شاعرم، و جرم من این است

 

بارانی از بنفشه گرفت آه ... پشت بنفشه ها تو نبودی

یا بودی و صدام نکردی، یا گریه ی مرا نشنودی

 

پشت بنفشه کلبه و مه بود، من خسته سمت کلبه دویدم

یا کلبه ی تو خواب مرا دید، یا در زدم، تو در نگشودی

 

پشت بنفشه دختری آمد، در دامنش هزار گل سرخ

یک یک به نام کوچک گل ها، پرسیدمش، ولی تو نبودی

 

من شاعرم، و جرم من این است، گل را به نام کوچک خواندم

گفتم چقدر اسم تو زیباست، گل گفت: هی! چقدر حسودی!

 

بعدا که دوست تر شدم اش، گفت: با من هزار اسم دگر هست

اصلا عجیب نیست که هرگز زیبایی مرا نسرودی

 

آن وقت از مکالمه ی ما یک شاخه گل در آن سوی مه ماند

دختر نبود و برف و بنفشه، آوار شد - چه خواب کبودی!

 

یک چشمه و هزار بنفشه؟! یک دختر و هزار گل سرخ؟!

باور نمی کنم تو نباشی، باور نمی کنم تو نبودی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 11:30 توسط محمد سعید میرزایی |

هنوز هم بر این ایمانم...

هنوز هم بر این ایمانم که یکی از رسالت های شاعر، در روزگار ما، دفاع از سنتِ
پیامبرانه ی کاغذ باید باشد، تا روزگاری که روزگار شعر باشد و کشف و ابداع آن جهانِ نشانه شناسی که شأنِ واقعی شعر را که سلطان روزگاران است، بنمایاند.

اما همین حضور هم در این صفحه در دنیای مجازی، به همت مردی همدل و همدیار به نام سجاد عزیزی آرام است که شاعر را حوصله و نفس جای دیگری است و شعر، جای دیگری است و مجاز نیست و همه حقیقت است …

اما دوستانی از راه پرسیده بودند، پنهان نمی کنم که تمام راه را اگر چه دور هیاها و غوغای تماشا، آمده ام و هرگز به کفش هایم خیانت نکرده ام، اما به هر تقدیر صفحه مجاز را، به خاطر بیم از ناهمگون خوانده شدن ها و از راه و پویه بازماندن های عزیزانم، خلوتی به دور از دزد و محتسب، برای در پیش رو نهادن تمامی تجربه ها در حوزه کشف و تئوری
نمی دانم، باشد تا روزگاری که روزگار موعود باشد،
به هیئت دفتری در عرضِ وجود آیند.

زیاده حرفی نیست جز اینکه مهر و همدلی همه ی دوستان را سپاس می نهم.

یاعلی

محمد سعید میرزایی

۱۴/اردیبهشت/۸۸

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:40 توسط محمد سعید میرزایی |

غمگين تر از يك آدم برفي

 

غمگين تر از يك آدم برفي، كه روي ريل ساخته باشند

در انتظار سوت قطارم، با گريه اي شبيه به لبخند

 

پيپ پدر بزرگ به لب هام، يك كيف پاره پاره به شانه

بيني من مداد درازي، بر پاي من دو پوتين، بي بند

 

يك ساعت قديمي كوكي روي سرم شبيه به يك تاج

بي آنكه هيچ گاه بپرسم: پس ساعت دقيق سفر، چند؟

 

ريل طويل گم شده در مه مثل پل معلق دوزخ

با غربت دو خط موازي در آرزوي نقطه ي پيوند

 

آنك قطار مي رسد از راه هي سوت هاي ممتد اخطار

هي سوت سوت سوت، ولي من، مانند يك مترسك، پابند

 

من ايستاده ام كه بيايي، در اين غروب، روي همين ريل

تنها تر از يك آدم برفي كه روي ريل ساخته باشند 

 

محمّد سعید میرزایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 16:37 توسط محمد سعید میرزایی |